حرف دل يك دوست...
ر خدايا دل شکسته ام. برس به فرياد دل شکسته ي من .
نمي دانم تقصير از من بود يا از او. نمي دانم من لياقت عشق اورا نداشتم يا او لياقت عشق مرا. نمي دانم ، به خدا ديگر هيچ نمي دانم .:-؟؟
از خود بيزارم و از مردم فراري .
دل شکسته اي غريبم.
آخرين بار که ديدمش مرا به ياد نداشت، مرا ديد و از من گذشت . به اجبار به حرف واداشتمش. به او گفتم چرا؟ چرا مست و ديوانه ام کردي هنگامي که جدايي سرنوشتم بود؟! با تمسخر گفت نمي دانم .من عاشق تو نبودم من دل در گرو ديگري دارم . اين را گفت و به سادگي از کنارم گذشت.
ذره هاي قلب شکسته اي که با اميد کنار هم گذاشته بودم دوباره از هم شکافت و قطره هاي اشک به آرامي صورتم را خيس کرد.
خدايا چه قدر تنهايم. نه محرم رازي نه سنگ صبوري با که حرف از دل شکسته ام گويم . همه غريب اند و آشنايي نيست .
بار خدايا آتش عشق چه قدر سوزنده است و سوزنده تر از آن که نتواني فرياد بر آري و بگويي سوختم. آه ، سوختم .
شعله هاي آتش عشق چه بي رحمانه مرا احاطه کرده است. عشق حتي به من فرصت به خود آمدن را نمي دهد. کاش حداقل طعم وصال را چشيده بودم . در فراق به فراق رسيدم و حتي رنگ وصال را هم نديدم .
از وجودم تنها جسمي خاکي بر جاي مانده . قلب و روانم به يغما برده شد . در تهي بودنم به دنبال قلب شکسته ام مي گردم. سراغش را از که بگيرم ؟ از که
قلب به يغما برده ام را چه کسي به من باز مي گرداند ؟ ؟ 